تصمیم کبری
اون رفیقم درحالی که دونه دونه موهاشو ازحرص میکنه
داره سریع وسایلشو جم میکنه بره خونه که از شر این هم اتاقیش خلاص شه. عجب سیریشیه این!!!!!!!!
ما نیز دیشب یک سری صحبتهایی با حضرت فاطمه نمودیم که انشالله مقبول افتد(یه سری تصمیم کبری گرفتم
)
صدام کردی
بخش زنانم...میریم زایشگا ...میریم اتاق عمل..میام میخابیم ...پامیشیم درس میخونیم..فیلم میبینیم ..میخابیم...پامیشیم میریم بیمارستان.. میایم میخابیم ...پا میشیم درس میخونیم............
اتوبان شهید همت هم که همچنان پابرجاست
صدام کردی صدام کردی نگو نه..اگرچه خسته و خاموش بودی
صدام کردی صدای تو صدام کرد...اگرچه دور و ظلمت پوش بودی
تو ازمن رفتی و شب جای من شد...من از نورو غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گم شدن ها ...من از من مردم و پیدا شدم باز
لغت نامه: مغفل:کسی که اغفال میکند....مستغفل:کسی که اغفال میشود.
خوبیه زورکی...
الان آخرای بخش قلبه. چه زود گذشت! چه بد گذشت!......همش یا درمونگاه کشیکم یا اورژانس یا کلاس زبان .اصلا خوب درس نخونذم اما اون چیزی که اذیتم میکنه یه چیز دیگه است.... خدایا نمی فهمم چرا؟! من سعی میکنم بد باشم اما تو سعی میکنی منو خوب نگهداری...هرچی نشونه فرستادی که بچه داری اشتباه میکنی دخترم بیا این یه قلم جنسو بی خیال شو! منم گفتم:خداجونم میدونم اشتباهه اما بیخی بزار اشتباه کنم خوش میگذره! آخرش هم خود خدا وقتی از عاقل شدنم ناامید شد خودش اومدو منو به زور انداخت تو صراط مستقیم!!!........بدجوری حالم گرفتست.....چرا خودم واسه خوب بودن تلاش نمیکنم؟! همش به زوره... من بدم بدددددددددددددددددددددد
هم سنگ این روزای من حتی شب هم تاریک نیست
اینجا بجز دوری تو هیچ چیز به من نزدیک نیست.........
ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
شادم ک هستی با تموم مهربونیات
چنتا ازدوستام آنن ولی هرچی منتظر دینگ مسنجرم موندم هیچ صدایی بلند نشد حتی بعضیا آف شدن وهمچنان هیچ پیامی نرسیده
هفته بعد بعداز ۲ماه ۲روز میرم خونه و دوباره تا ۲ماه دیگه خرم آباد...
خدایا شکرت بابت همه ی چیزای خوب...اگه اینجا بدون خونوادمم اگه ۴ماه آجیمو ندیدم شادم از سلامتیشون و سایه ی تو که برسرشونه
نیم ساعتم تموم شد برم به ادامه درسام برسم
تا حالا شده؟!!
تا حالا پیش اومده احساس کنی که تو جنگل داری راه میری اما هی از اینکه درختها نمی زارن جنگلو ببینی شاکی باشی!
تا حالا پیش اومده وقتی داری به دوروبرت نیگا میکنی یههو یکی بزنه پس کلتو بگه یه سال دیگه تو میشی اینترن و جون آدما دستته!
تا حالا شده به خودت بگی چرا انقد وقتتو هدر میدی و اونموقعیم که میشینی پای درس واسه خاطر استریت شدنه تا زودتر به خواسته هات برسی نه واسه خاطر اون مریضی که قراره دوسال دیگه که رفتی تو یه دهکوره ای طرح. میاد سراغت و چشم امیدش به توئه
تا حالا از خودت پرسیدی چرا ازبین همه اون ادمایی که وقتی میفهمن تو دانشجوی پزشکی هستی با حسرت میگن:"منم دلم میخواس پزشک شم" این تو یی که پزشکی قبول شدی نه اونا
تا حالا شده از خودت بپرسی چرا خدا هی بهت لطف میکنه و تو بی اعتنا میگذری و میگیی وظیفته خوب میخواستی خدا نشی!!!!(البته ببخشید خداجونم)
تا حالا شده به این فک کنی که چرا خدا سرنوشت ایرج رو سرطان ریه. سرنوشت نرگسو توده های مختلف شکمی. سرنوشت بنیامینو لنفوم . سرنوشت اونیکیه که یادم نیستو ۵سال رکتوراژی شدید رقم زده و سرنوشت تو رو اینکه صب به صب روپوش پزشکیتو بپوشیو گوشیتو بندازی گردنت برگه شرح حالو بگیری دستتو راه میوفت تو بخششهای مختلف تا مریض ببینی و چز یاد بگیری و دوسال دیگه بشی پزشک!!
تا حالا شده؟
خوب برو که کنفرانس شرو شده برو دکتر اومد! اما خوب به حرفام فکر کن!خوب
شیطان اندازه یک حبه قند است ...
گاهی می افتد توی فنجان دل ما !
حل می شود آرام آرام ... بی آنکه اصلا ما بفهمیم
و
روحمان سر میکشد آن را ...!
آن چای شیرین را ... شیطان زهرآگین دیرین را !!!
آنوقت او خون می شود در خانه تن ...
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا ...
او می شود " من "
لعنت به من
وقتی شبی هزار بار نفس نازنینت بر درودیوار سینه ات میکوبد تا راهی بیاید برای خروج و تو با صدای غرش مانندی از خواب میپری
وقتی جلوی چشمانم ذره ذره آب میشوی و کاملا پیداست که شده ای پوستی بر استخوان چسبیده
و از همه ی اینها دردناکتر وقتی به من افتخار میکنی
برای بار هزارم با خودم عهد میبندم که لااقل ان چیزی باشم که ادعا میکنم
ولی باز هم مثله همیشه روسیاه می شوم
باز هم مثله همیشه بی وفاییم را به رخ عالم میکشم
باز هم مثله همیشه خیانت میکنم به تو به خودم به خدا
لعنت به من که روزی هزار بار خیانت را مشق مینویسم و بی وفایی را متن همیشگی زنگ انشا
این روزها به قول استاد:"ذره ذره ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می پذیرم"
آب زنید راه را،هین که نگار میرسد
آهای فریاد فریاد ،عزیزم داره میاد
یه خبر محشر
فردا دکی جون کله ی سحر(ده صبح)،پس از یکماه ویلونی و بخور و بخواب ور دل ننه ایناش ، پا به عرصه ی بس طاقت فرسای خوابگاه میذاره![]()
وااااااااااااااای خدا،من که دارم از ذوق قالب تهی میکنم،شما رو نمیدونم![]()
خب دیگه،من برم دنبال فرش قرمز و بالاخره گاوی،گوسفندی،خروسی چیزی تا یه گروه سرود تشکیل بدم برا خوش آمد گویی و این سوسول بازیا دیگه...
یادمان باشد اگر دور شدیم ، این صدای نفس خاطره هاست که چنین دلگرمیم
فعلا "زت زیاد"
دل کندن اگر آسان بود
فرهاد به جای بیستون، دل میکند...
من و ال و مری(از راه دور)
وااااااااای رفقا جادون خالی...
تک و تهنا و بی کس و ناراحن تو خوابگاه نشسته بودم و داشتم فک میکردم چه جوری خودمو بکشم!!!
خیلی فک کردم
تا به این نتیجه رسیدم که زجرآورترین راه اینه که اینقد روی تختم دراز بکشم تا بالاخره خسته بشم بمیرم!!!!
داشتم آماده میشدم نقشه ی شوممو عملی کنم که ییهو یه صدایی اومد تو مایه های"دینگ دینگ"، اس ام اس بود!!!خودمو زدم به نشنیدن و تو دلم گفتم دم این ایرانسل گرم که دم مرگم ول کن آدم نیس. همینجوری که داشتم تلاش میکردم ازون قسمت تخت که پله نداره برم بالا(با توجه به اینکه تختم طبقه بالاس،جهت خودکشی هرچه تمام تر و طاقت فرساتر!) دیدم انگار یه ذره بعید به نظر میرسه که ایرانسل واسه همراه اول اس بده خواستم بی خیالی طی کنم ولی مگه این حس فضولی گذاشت؟!!! شیرجه رفتم سر گوشیم، باورم نمیشد!!!!!!ولی درست میدیدم،ال بود،نوشته بود داریم با مام و ددی و علی میایم خرموا رو فتح کنیم،آماده باش که ناهار دور همیم
منم که از خدا خواسته و خوشحال از اینکه دیگه لازم نبود خودمو بکشم،نه گذاشتم،نه ورداشتم فقط گفتم "اوکی"!!!(یکی نبود این وسط بهم بگه بابا یه تعارفی چیزی،بذا ملت یه دوبار اصرار کنن بعد از هول حلیم بیفت تو دیگ!)
تاخت رفتم حموم و تاخت برگشتم(یه گربه شور به معنای واقعی کلمه)،مانتومو شستم و داشتم اتوش میکردم که دیدم ال
دم در اتاقمه.بعد از اینکه کلی عشق به هم در کردیم لباس پوشیدمو پاس خروج خوابگاهو نوشتمو جلوی در خوابگاه با مام ال یه عالمه احساسات ردوبدل کردیم و راه افتادیم.
حالا اگه گفتی کجا رفتیم؟؟؟کهمان الشتر(یه آبشار خیییییییییلی با صفا)!!!
یه جا اتراق کردیم که از هر چار طرفمون آب رد میشد!!!
خلاصه نشستیم و رفتیم تو کار چایی،بعدش علی(داداش ال)جوجه ها رو زد به سیخ و بابای ال هم چنتا سنگ پدرو مادر دار آورد و منقل و سیخ داغ و زرورق و متاع مرغوب و ...(البت این قسمت آندرلاین شده محقق نشد)،منو ال هم تو این فاصله رفتیم یه چرخی زدیم و اومدیم.بعد ناهارم از اونجایی که ساعت ورود به خوابگاه هفت شب میباشد و اینجانب قاچاقی رفته بودیم گردش،جلدی برگشتیم به خوابگاه نزد هم سلولی های خودمان.(در این قسمت ماجرا،مام ال به عنوان حسن ختام همجواری،قبل از خداحافظی یه هندونه داد به من!)
با تشکر فراوان از ال و خانواده با مرامش ![]()
![]()
و با تشکرو قدردانی بسی زیاد از مری جیگرنبات که شما نمیدونین در امر آماده شدن من برای رفتن به این ضیافت چه خون دلها خورد و چه ساپورت روحی با کنترل از راه دوری کرد انصافا(نفس من بیدی تو) ![]()
![]()
و بااین امید که اکو و دکی جون تا فیهاخالدون وجودشان احساس سوختگی درجه سه کرده باشن ![]()
یادمان باشد
یادمان باشد همیشه ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یک شوخی بود"،کمی کنجکاوی پشت
"همینطوری پرسیدم"،قدری احساس پشت " به من چه اصلا"،مقداری خرد پشت
"چه میدونم"
و
اندکی درد پشت " اشکالی نداره" وجود دارد
سلام زندگی
از قدیم رسم بوده روز تولد ادم رو دوستان و نزدیکاشون تبریک می گفتن
امسال من میخوام ورود خودم به دنیا وزندگی
تسلیت وشایدم تبریک بگم به خودم
سال گذشته که اصلا خوب نبود
شاید امسال به ارزوهام رسیدم نه؟؟؟؟؟
منم روانی شدم
یه دختر بدجور خوشحال در حد بندسلیگا تو بخش بود ب اسم "مریم"،نوزده ساله.به قول خودش عاشق پزشکا و انترنا بود و از بین دکاتر و اناتر محترم یه کسایی رو میشناخت که ما هنوز بعد چار سال و اندی (این اون اندی نیس ها!یه اندی دیگه اس)نمیتونیم اسمشونو درست بلغور کنیم چه برسه به یادآوری قرص صورت و قدوبالاشون و در بعضی موارد رنگ پوستشون!!
مبحث شیرین توصیف آقایان انترن از زبان "مریم" به اضافه بیان احساساتش به حضرات عالیه:
اون یارو که ته ریش میذاره؟؟؟اصلا ازون خوشم نمیاد!
فلانیو اینقد براش کتاب خریدم که شخصیتشو بردم زیر سوال!
دیدیش اون پسره رو؟فلانیو میگم،اینقد خوشگله،ناااااااااااااااااازه !!!!!!!اینقد پوستش سفیده،آستین کوتاه میپوشه،دستاش اینقد ظریفه که اگه دست بزنی میگی شکست!![]()
از فلانیم خوشم میاد،خییییییییییییییلی ظریفه!
خلاصه همینجوری که داشت مارو به ارتفاع هزار پایی میبرد یهو به من گفت:اون پسر بلند خوشتیپه همکارت که لباس آبی پوشیده،بیارش یکم باهاش حرف بزنم!!!
تازه به افتخار یکی از آقایون انترن که بدجوری شیفته ش بود و چند دفه برا دیدنش رفته بود بیمارستان یه قطعه ادبی سروده بود به قرار زیر:
عطر نفسش پر از گل ریحان باد
عهدش همه عمر بر سر پیمان باد
یعنی نفسی همچو مسیح مریم
تقدیم به یاسر رفیعیان باد
البت ناگفته نمونه که بعد از عشق در کردن به کیس فوق الذکر فرمایش نمودند:اون پسره...خیلی باحاله، یاسرو میذاره تو جیب بغلش!!!
موازی ها!
همزمان با ورود رزیدنتها یه موازی هم وارد خوابگاه ماشده و ازاونحایی ک کل روز بیمارستانه فقط شبا میاد خابگاه که اونموقع هم همش میره سالن مطالعه درس بخونه آخه سال اولشه و خیلی استرس داره. ولی بچه های ما ک ازوجودش بیخبربودن شبا میرفتن اونجا و باصدای بلند درس میخوندن و یا آهنگ میزاشتن واسه خودشون. خانم موازی هم اعصابش میریخت به هم و اذیتشون میکرد!
جالبه این رزیدنته موازی ما عادت داره باصدای بلند و چیزی مثه پچ پچ درس میخونه!وقتایی هم که خسته میشه رو میز با ضرب آهنگ میزنه یا اینکه با ناخوناش میکشه روی میز وقتی هم بچه ها ازش میترسن و فرار میکنن درو محکم میکوبونه به علامت خشم!موازی جان بر اعصابت مسلط باش !
خابگاه خیلی خلوته فقط ماهستیم و خانم دکتر موازی! بگین که موازی ها با سادات کاری ندارن فقط الی و ند رو میخورن!
اصلا من حاضرم موازی تو اتاقم درسبخونه من هم سروصدا نکم فقط باید قول بده که منو نترسونه یا منو نخوره!
موازی جان تو که به علامت خشم شب رفتی اتاق ال باخشم دسته کلیدشو پرت کردی وسط اتاق خوب همونجا میخوردیش که دیگه گشنت نباشه کاری به ما نداشته باشی!
اینکه گفتم بیای اتاقم شوخی بودا یه وقت جدی نگیری! باور کن من اتاقم سوسک داره میترسیا!!
پ ن:نظریه دنیاهای موازی میگه به موازات ما تو کهکشانهای دیگه آدمایی زندگی میکنن که همزاد ماهستن راه ارتباط دنیاها بهم سیاه چاله های فضاییه البته اگر بشه که بدون تجزیه شدن ازشون عبور کنیم. فقط روح تواناییه عبورداره واسه همین شبی که خواب دیدیم مردیم درواقع یکی از همزادهای ما تو یکی ازاین دنیاها مرده و روحمون مردنشو دیده!


