X
تبلیغات
به به چه خانوم دکتری

کیشیک

من : یه اینترن ماه ۵

امروز کیشیکم:جراحی........سینوزیت کردم......خابم میاد............گشنمه............

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 10:22 | سه شنبه هشتم بهمن 1392 •

آقای همساده میشویم!!

وقتی صدای آلارم گوشیم درومد ناخوداگاه با خودم گفتم:من باید سلطان شر بشم.!! گویا تمام شب خاب تقسیم وظایف بین آدمیانو میدیدم!
پاشدم رفتم بیمارستان.
نشسته بودیم تو سالن کنفرانس.مورنینگ ریپورت داخلی بود.اینترن ک یکی ازدوستانه مشغول ریپورت کردن.

ند کنارم نشسته بود وداشت کراکر با طرح ماهی میخورد ازونجایی ک ما شمالیها یه مراکزی تو مغزمون داریم ک ب ماهی عکس العمل خاصی نشون میده مشغول خوردن ماهی کوچولوها شدم.یهو اتند گرامی روی ب سوی اینجانب نموده فرمودند:خانم دکتر بیا chest مریضو بخون! وای این اتنده ک خیلی گیره اگه بفهمه دارم خوراکی میتناولم؟! ماهیهای تو مشتمو ریختم کف زمین،همینطور ک ب سمت سکو میرفتم حواسم ب لپ پر و تمییزکردن مقنعه ام بود ک یهو پام گیر کرد ب سکو و شتلق!!! کله پاشدم و چیزی نمونده بود سرم بخوره تو دیوار و مغزم بپاشه رو اینترن! اوستا naboodom kerdi

بعدش راند داشتیم و بین اون همه مریض اد مریض من راند شد! حالا بدبختیش اینه ک پیرزنه از فرق سر تا شست پاش مشکل داشت،این اتنده هم گیر! تا تونست من و ند رو با خاک کوچه یکسان کرد،یعنی naboodemoon kerd

عجب روزی بودا، بچه ها اسممو گذاشته بودن "لوک"(لوک خوش شانس!)~X(

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 19:17 | پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 •

هوا خوبه تو هم خوبی منم بهترشدم انگار

امروز تولد نداست.هی از چن روز پیش میخاسم واسش کادو بگیرم و دراندیشه که چه بگیرم اما چ کنم ک مثه دوقلوهای ب هم چسبیده همش باهم میرفتیم بیرون.

میگفتم ندا من برم تمدید گواهینامه میگف منم میام! میگفتم بارونه خیس میشی میگف منم میخام زیر بارون راه برم.میگفتم بیا فلش ها رو ببین کدوم خوبه ک واسش بگیرم فرتی یکی انتخاب کرد خرید. اخرش هم نزدیک بود کادویی که براش گرفتمو از همون مغازه بخره!

وای ک چقد کتکول آمین ریلیز کردم.یکی رو مامور کردم بره سرگرمش کنه منم با بند کفش نبسته و درخظر کله پا شدن پریدم از طبقه اول تو همکف و اصلا نفهمیدم کی رسیدم سر کوچه همش میترسیدم یهو ندا سیگنالاش فعال شه بیاد!!!

خلاصه این که اینجوریا

الان اخرین بخش استاجریم هستم:"داخلییییییییییی"

هوا خوبه منم خوبم توهم بهتر شدی انگار

راستی بوی بهبود زاوضاع جهان میشنوم .

لغت نامه: ریلیز کاته کول امین:ترشح هورمونایی که تو شرایط اضطراری مغز و کلا بدنمونو بیش فعال میکنن

استاجر:قبل از اینترنی()

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 20:46 | شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 •

؟

این روزا دنیا واسه من ازخونمون کوچیکتره

سرم پره ازسوال؟ چی درسته؟

یعنی میشه؟!!!!!!

 

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 10:45 | یکشنبه نوزدهم آذر 1391 •

سلام دوستم

خدا جون حس میکنم دیگه وقته نجاته. نظرتو چیه لطفا مثه همیشه جوابمو بده.مرسی دوستم
!! نوشته شده توسط دکی جون! | 23:34 | چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 •

مرغانه و من و گشنگی..

دیگه این تخم مرغا هم واسه ما کلاس میزارن!خوب معلومه وقتی مادرشون کیلویی فلان قدره..
امرو نهار نداشتم خاستم غذا بپزم همه ی مایحتاج پزیده شدن الا این مرغانه!
ساعت 4 غذا حاضر بود اما تخم مرغ از 3.45 تا 4.45 جوشیدو جوشیدو آخ نگفت...گفتم شاید تخم مرغش خرابه انداختمش دور بعدیو گذاشتم این یکی هم از 4.15 تا الان که 5.15 داره میجوشه!
دیگه تصمیم گرفتم به روش سمندون برم نپخته بخورمش...بابا تخم مرغ جون به چه زبونی بگم من گشنمهههههههههههههههههههه
!! نوشته شده توسط دکی جون! | 17:17 | شنبه هجدهم شهریور 1391 •

من و اتول

سلام

خیلی خابم میاد آخه از7 غروب دیروز تا 12 ظهر امروز تو راه بودم ماشینه خراب بود. یعنی پدرم دروومد تا رسیدم خرم! ابن سبیل به تمام معنا! از مرکز بهداشت هم که جا موندم

عصر هم با بچه ها رفتیم پیتزا. برگشتنی راننده ی گیج مارو کل خرم گردوند تا رسوند درخابگاه.

تازه جالبه که هم رفتن به خونه و هم برگشتن تا جاموندن فقط درحد نانو ثانیه فاصله داشتم.

کلا انگاری من با اتومبیل مشکل دارم میگم نظرتون چیه که ازاین ب بعد با خر تردد کنم هان؟؟!!

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 1:10 | یکشنبه پنجم شهریور 1391 •

عجب امتحانی.عجب رستورانی.عجب..

عجب!!!!

به ما میگین نرید گراند راند و اونوقت خودتون پامیشین میرین و ما میمونیم و تجدید دوره!!!

پنج شنبه قبل امتحان زنان داشتیم خوب خونده بودم اما بازم استرس داشتم رفتیم بیمارستان امتحان شرو شد و این ملت  استاجر درس خون منظبط بودن و صدای : -سوال ۲۳ چی میشه -گزینه ج -ا ۵۶ رو غلط زدیا ... نه که من از تقلب بدم بیادا نه مشکل من این بود که باوجود اینکه بچه ها کنارم بودن اما هیشکییییییییییییی صدای منو نمیشنید بعد که به هیرینگ لاس بچه ها  شاید هم آفازی خودم یقین پیدا کردم شرو کردم به جواب دادن سوالا با داده های تو مغزم!!!... خلاصه امتحانه تموم شد .

فرداش با بروبچ زدیم بیرون قرار بود بریم رستوران نهار بخوریم ماهم افسارو دادیم دست بچه ها که ببرنمون یه جای متفاوت که غذاهاش توپه ماهم تو ذهنمون یه چیزی تو مایه های رستوران(کافی شاپ) بالای برج میلادو تصور میکردیم که ... -رسیدیم؟؟ اینجاس؟؟ -میبینه چه عالیه! - علی هم که هست!... یعنی اصل جنس بود! دقیقا یه رستوران راننده کامیونی! ازبوی روغن سوخته و آقایون سبیلو سرشار!...خب بگذریم به همون رستورانه قانع شدیم و  اینم از این..

و اما بخش نورولوژی...میگذره خوب یا ...خوب میگذره

برم خابگا یه دل سیر بخابم نه بزار کم بخابم عوضش اگه درس خوندم جایزش فیلم ببینم...وایییییییی کفرانس ام اس... اصلا نمیخاد راجع به بعد برنامه ریزی کنم ....هرچه پیش آید خوش اید

لغت نامه:  گراند راند: یه جمعی از اساتید و رزیدنتا و اینترنا و خلاصه کلی ادم راجع به یه مریضی صحبت میکنن اگر غیبت بخوری باید ۲هفته اضافه وایسی!.............هیرینگ لاس:ازدست دادن شنوایی.......آفازی:عدم توانایی صحبت کردن....ام اس:یه بیماری.خودتون برید سرچ کنید.بابا همه چیو که من نباید یادتون بدم که ای باباااااااااااا

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 12:26 | دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 •

خدایا

می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم!

زمینت دیگر بوی زندگی نمی دهد...

!! نوشته شده توسط ند | 13:27 | جمعه پنجم خرداد 1391 •

تصمیم کبری

غذا رو اجاقه....صب که پاشدم یه خورده درس خوندم تا اینکه هم اتاقی دوستم اومدو بلا به جونم شد که بیا فیس بوکم فلان شده و سایر موارد.. درستش کن! ماهم که هرچی نصیحتش میکنیم فایده نداره و ازاونجایی که آچارفرانسه خابگاهیم و مسیول تعمیر سیستمای دوستان. رفتیمو ب دادش رسیدیم و چقدم که حرصمون دراومد..............یه خورش قارچ خوشگلی پزوندم که نگو...ند معتاد هم که چایی دمیده (این ند جای خون تو رگهاش چایی درجریانه!)

اون رفیقم درحالی که دونه دونه موهاشو ازحرص میکنه  داره سریع وسایلشو جم میکنه بره خونه که از شر این هم اتاقیش خلاص شه. عجب سیریشیه این!!!!!!!!

ما نیز دیشب یک سری صحبتهایی با حضرت فاطمه نمودیم که انشالله مقبول افتد(یه سری تصمیم کبری گرفتم)

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 14:11 | چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 •

صدام کردی

الان اتاق ند هستم...۲شنبه امتحان داره اما نشسته ۲قسمت سریالی که بهش دادمو نگا کرده حالا نمیدونم من مغفلم یا ند مستغفل!!

بخش زنانم...میریم زایشگا ...میریم اتاق عمل..میام میخابیم ...پامیشیم درس میخونیم..فیلم میبینیم ..میخابیم...پامیشیم میریم بیمارستان.. میایم میخابیم ...پا میشیم درس میخونیم............

اتوبان شهید همت هم که همچنان پابرجاست

صدام کردی صدام کردی نگو نه..اگرچه خسته و خاموش بودی

صدام کردی صدای تو صدام کرد...اگرچه دور و ظلمت پوش بودی

تو ازمن رفتی و شب جای من شد...من از نورو غزل زیبا شدم باز

تو گیج و ویج از خود گم شدن ها ...من از من مردم و پیدا شدم باز

لغت نامه:  مغفل:کسی که اغفال میکند....مستغفل:کسی که اغفال میشود.

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 20:58 | شنبه بیست و ششم فروردین 1391 •

خوبیه زورکی...

خیر سرم اومدم آریتمی ها رو بخونم اما ...............

الان آخرای بخش قلبه. چه زود گذشت! چه بد گذشت!......همش یا درمونگاه کشیکم یا اورژانس یا کلاس زبان .اصلا خوب درس نخونذم اما اون چیزی که اذیتم میکنه یه چیز دیگه است.... خدایا نمی فهمم چرا؟! من سعی میکنم بد باشم اما تو سعی میکنی منو خوب نگهداری...هرچی نشونه فرستادی که بچه داری اشتباه میکنی دخترم بیا این یه قلم جنسو بی خیال شو! منم گفتم:خداجونم میدونم اشتباهه اما بیخی بزار اشتباه کنم خوش میگذره! آخرش هم خود خدا وقتی از عاقل شدنم ناامید شد خودش اومدو منو به زور انداخت تو صراط مستقیم!!!........بدجوری حالم گرفتست.....چرا خودم واسه خوب بودن تلاش نمیکنم؟! همش به زوره... من بدم بدددددددددددددددددددددد

هم سنگ این روزای من حتی شب هم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو هیچ چیز به من نزدیک نیست.........

ساقیا می ده که رندی های حافظ فهم کرد

آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش

 
!! نوشته شده توسط دکی جون! | 1:44 | چهارشنبه دهم اسفند 1390 •

شادم ک هستی با تموم مهربونیات

نشستم تک و تهنا تو اتاقم. هم اتاقیام رفتن فرجه امتحانا. یه خروار درس ریخته سرم موندم كدومشو بخونم. باچیزایی هم که این مدت ازاطرافیان...بیخیال بهش فک نکن مهم اینه که ۲-۳سال دیگه ازاینجا خلاص میشی و میری ولایت زیر سایه ی خونواده که به قشنگی سایه ی درختهای مرکباته وای که چقد دلم هوای یه باغ پراز عطر بنفشه داره یه باغ پر درخت لیمو یادنقشه گنجایی که رو برگ لیمو میکشیدیم بخیر یاد ساعتها با خواهرم نشستن رو پله ها و حرفیدن و خوردن نارنگیهایی که از سوز سرما مثه بستنی سرد شدن بخیر آخ که ۴ماهه همین خواهرو ندیدم...

چنتا ازدوستام آنن ولی هرچی منتظر دینگ مسنجرم موندم هیچ صدایی بلند نشد حتی بعضیا آف شدن وهمچنان هیچ پیامی نرسیده

هفته بعد بعداز ۲ماه ۲روز میرم خونه و دوباره تا ۲ماه دیگه خرم آباد...

خدایا شکرت بابت همه ی  چیزای خوب...اگه اینجا بدون خونوادمم اگه ۴ماه آجیمو ندیدم شادم از سلامتیشون و سایه ی تو که برسرشونه

نیم ساعتم تموم شد برم به ادامه درسام برسم

 

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 0:6 | سه شنبه سیزدهم دی 1390 •

تا حالا شده؟!!

تا حالا پیش اومده تو زندگیت احساس کنی که لازمه تغییر اتی به برنامه ی زندگیت بدی.

تا حالا پیش اومده احساس کنی که تو جنگل داری راه میری  اما هی از اینکه درختها نمی زارن جنگلو ببینی شاکی باشی!

تا حالا پیش اومده وقتی داری به دوروبرت نیگا میکنی یههو یکی بزنه پس کلتو بگه یه سال دیگه تو میشی اینترن و جون آدما دستته!

تا حالا شده به خودت بگی چرا انقد وقتتو هدر میدی و اونموقعیم که میشینی پای درس واسه خاطر استریت شدنه تا زودتر به خواسته هات برسی نه واسه خاطر اون مریضی که قراره دوسال دیگه که رفتی تو یه دهکوره ای طرح. میاد سراغت و چشم امیدش به توئه

تا حالا از خودت پرسیدی چرا ازبین همه اون ادمایی که وقتی میفهمن تو دانشجوی پزشکی هستی با حسرت میگن:"منم دلم میخواس پزشک شم" این تو یی که پزشکی قبول شدی نه اونا

تا حالا شده از خودت بپرسی چرا خدا هی بهت لطف میکنه و تو بی اعتنا میگذری و میگیی وظیفته خوب میخواستی خدا نشی!!!!(البته ببخشید خداجونم)

تا حالا شده به این فک کنی که چرا خدا سرنوشت ایرج رو سرطان ریه. سرنوشت نرگسو توده های مختلف شکمی. سرنوشت بنیامینو لنفوم . سرنوشت اونیکیه که یادم نیستو ۵سال رکتوراژی شدید رقم زده و سرنوشت تو رو اینکه صب به صب روپوش پزشکیتو بپوشیو گوشیتو بندازی گردنت برگه شرح حالو بگیری دستتو راه میوفت تو بخششهای مختلف تا مریض ببینی و چز یاد بگیری و دوسال دیگه بشی پزشک!!

تا حالا شده؟

خوب برو که کنفرانس شرو شده برو دکتر اومد! اما خوب به حرفام فکر کن!خوب

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 11:7 | دوشنبه پنجم دی 1390 •

RSS