X
تبلیغات
به به چه خانوم دکتری - از فاطمه(خداکنه!)

از فاطمه(خداکنه!)

امتحان گوارش رو دادم رفت پی کارش! عجب امتحانی بودا خفن!!!

جو گیر رفتن به کتابخونه بیمارستان بودم هرروز میرفتیم کتابخونه که مثلا بدرسیم . البته کیفش به این بود که هر ۲۰دقیقه میرفتیم بوفه و حالی به احوالی! منم پرخور!!!

البته دیدن دوستان استاجر و اینترن خرخون هم خالی از لطف نبود. اووووووه خانوم رزیدنتا رو نگو !! نه تنها کتابای قطور انگلیسی میخوندن بلکه خلاصه ها و نکته هاشونم انگلیسی مینوشتن!! خلاصه چش چرونی و رصد کردن خانوم دکترا و آقا دکترا(استغفرا...) و خوراکی و گشت زدن تو بیمارستان یه طرف و خوندن فارما یه طرف دیگه! ایندفعه جو کتاب منو گرفته بود مثلا خاستم تکست بخونم البته کتاب نداشتما! اقا کتاب رفیقمونو گرفتیمو رفتیم حسابی گشتیم تا یه جا پیدا شد که از رو کتاب کپی میزدن. باذوق و شوق رفتم تو! یه پیرمرد سمعک به گوشی بود. اول از همه چشمم به جمله ی رو دیوار افتاد: خاهرم دخترم: ای زن از فاطمه به تو اینگونه خطاب است بهترین زینت زن حفظ حجاب است!! منم محجبه! آقاهه(همون پیرمرد مهربون!!) با ذوق و شوق بهم گفت دخترم تو از فاطمه ای میدونی کدوم فاطمه؟ همینیکه رو دیوار نوشته! منم حسابی ذوق کردم و بعد آقاهه کلی احسنت و تو زندگیت موفق بشی و خوشبخت شی و اینا نثارم کرد!! منم تموم خستگی مسیر از تنم دراومد!! خلاصه برگشتیم خابگاه و تا ۱ یا دو صبح جو فروغ خوندن گرفتم و هندزفری تو گوشم و کتاب شعر دستم و روی وسایل ورزشی حیاط خابگاه در حال بازی(عجب مولتی مدیایی هستم من!!!) تا خود ۲ صبح!!!

دیروز هم یه کم ول میگشتم یه کم میخوندم و اینا شب . ساعت ۱:۳۰ صبح هم اتاقیم جو گرفتش که چایی بدمه!! آقا چایی خوردن همانا و بی خوابی و زهرمار شدن خواب عزیزم همانا!!!

امروز صبح هم اومدیم امتحان دادیم و سر کلاسی که همه جزوه میخونن کلاس کتاب خوندنمونو گذاشتیم (خوبه اولین بار تو عمرت بود که تازه اونم همشو نخوندی!!!) و دوستان میخاستن کلمو بکنن و تیکه پاره کنن خودشونو !!! همش تو دلشون میگفتن دختر خفهههههههههههههههه!

خوب دیگه بسته! دوباره از امروز باید بشینم سر درس و اینبار پاتولوژی!!!! اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

برام دعا کنین

بای تا های!

 

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 12:34 | سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 •

RSS