X
تبلیغات
به به چه خانوم دکتری - ترسوها نخونن!

ترسوها نخونن!

ساعت ۸ شب بود که هم اتاقی استاجرم خواست بره اتاق عمل و درس یاد بگیره و من که کلاسای عادی خودمو نمیرم کشتی چسبش شدم که چی؟ من آب نبات میخوام! یعنی منم باید با خودت ببری! منم که عاشق صحنه های اکشن و بزن بکش و تیغ جراحی! تو این مدت هم دوز کشتی کج و باتیستا و اینا ی خونم اومده بود پایین دیگه مگه میشد که از فرصت به این بزرگی چشم پوشی کنم! خلاصه آدامس شدنمون نتیجه دادو منو هم با خودش برد شهربازی!

اولش باید لباس سبز اتاق عمل میپوشیدیم. حالا لباسا همه گله گشاد! هم اتاقیم که تا نیم ساعت فقط داشت به لباسای گشادم که فک کنم سایز هرکول و ایکس به توان ان لارج بود میخندید!! خوب مگه بده که آدم دل دوستاشو شادکنه! بعدش یه ماسک زدیم که مثلا ما دکتریم! هرچند احساس هیپوکسی شدید بهم دست داده بود.

رفتیم تو اتاق عمل بالا سر یه مریضی که انگشت شصت پاش کنده شده بود(سوال دستیاری۹۰: اگه گفتید میشه هالیس یا پالیس؟؟) آقا دکتره یه میخ و چکش ورداشت و شروع کرد به میخ کاری کردن و چسبوندن انگشته سرجاش بعدشم سوزنشو نخ کرد و شروع کرد به دوخت و دوز(چرا اتاق عمل چرخ خیاطی نداره؟؟)

مریض بعدی که آخر عششششششق بود!  من که نیشم تا بناگوش باز بود و داشتم از ذوق میمردم  چون ماسک زده بودم رفیقم فکر کرد ترسیدم و چهرم دفرمیتی پیدا کرده گفت:اگه تحمل دیدن نداری بیرون وایستا و  خودش که حسابی دلش آشوب شده بود زیر چشمی و با آخ و اوخ نگاه میکرد اما من....

پرستار دلر رو برداشت. یه میله ی به چه بزرگی و ضخامتی رو سر دلره بود مثله این مته برقی بزرگا هستن! بعدش اونو ازیه سمت استخون تیبیای خانمومه وارد کرد و تتتتتتتتتتتق تا او نسرش رفت و بعد از اونسمت استخون اومد بیرون! تو مدتی که داشت این مسیرو طی میکرد من تو اوج آسمونا پرواز میکردم.آره درسته همینه! این همون تصوریه که من از پزشکی داشتم و به امیدش اومدم این رشته! وااااای چقد صحنه ی رمانتیکی بود صدای تلق تولوق استخون که با صدای دلر قاطی میشد انگار داشتن تو دل من قند میسابیدن اونم چه کله قندی!! چشام گرد شده بود  دهنم آب افتاده بود و هی باخودم میگفتم :آقا منم بازی! بزارین یه خورده هم من دالان حفر کنم!

مریض بعدی یه بچه ای بود که انگشتای دستش له شده بود ناخنش که کلا game over بود و باید ۷ یا ۸تا انگشته له شده رو ترمیم میکردیم.هم اتاقیم و هم کلاسیش از بس صحنه دلخراش بود رفتن بیرون اتاق اما من...

تا پرستار دهنشو باز کرد و گفت دکتر اون سرم رو میدین لطفا؟ من سرم و بتادین رو ورداشتم و گفتم خودم میخام زخمشو بشورم! اونام گفتن باشه با چه ذوقی زخم بچهه رو شستم (آخه شستن یه دست له شده هم ذوق داره؟؟؟)

یکی دیگه زده بود با داس تاندون دستشو قطع کرده بود اونم چیز جالبی بود.البته عصب مدینش هم احتمالا فلج شده بود.

من تا حدی جو گیر شده بودم که استاده که فکر میکرد منم استاجرم واسم عکسای رادیوگرافی رو توضیح میداد وبعدش من یکی یکی واسه استاجرهای حاضر که بعد عمل تازه دل و جرات اومدن به اتاق عمل رو پیدا میکردن توضیح میدادم.وایمیستادم دم این دستگاهه که عکس رادیولوژیو میزارن روش و شروع میکردم:این استخون به صورت سگمنتال....!!

 تا ۱۱ شب تو اتاق عمل بودم آخرش هم اتاقیم که دیگه داشت از گشنگی و خستگی میمرد به زور و با التماس منو از اتاق عمل کشوند بیرون!

بهش گفتم ایندفعه که ارتوپدی بود اما دفعه بعد باید چشمی که از حدقه دراومده یا caseای که مغزش از دماغش زده بیرون و جمجمش پکیده رو نشونم بدی حالا عمل قلب باز بماند! اونم بهم قول داده برام از این آبنباتا بخره!!

یکی از بهترین روزهای زندگیم بود هنوزم صدای دلر تو گوشمه! کاش میشد بیشتر بمونم!!!

!! نوشته شده توسط دکی جون! | 13:16 | چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389 •

RSS